۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه

زندگی بعدی من

با مردن شروع می­کنی و می­بینی که همه چیز خیلی عجیب است...
سپس بیدار می­شوی و می­بینی که در خانه سالمندان هستی!
و هر روز که می­گذرد حالت بهتر می­شود...!
بعد از مدتی چون خیلی سالم و سرحال می­شوی از آنجا اخراجت می­کنند!
بعد از آن می­روی و حقوق بازنشستگی­ات را می­گیری و وقتی کارت را شروع میکنی در همان 
روز اول یک ساعت مچی طلا می­گیری و یک میهمانی برایت ترتیب داده می­شود !!!
میهمانی ای که موقع بازنشستگی برای شما می­گیرند و به شما پاداش یا هدیه می­دهند.
۴۰ سال آزگار کار می­کنی تا جوان شوی و از بازنشستگی­ات لذت ببری...!
سپس حال می­کنی و الکل می­نوشی و تعداد زیادی دوست دختر خواهی داشت و کمی بعد باید
خودت را برای دبیرستان آماده کنی !!!
سپس دبستان و بعد از آن تبدیل به یک بچه می­شوی و بازی می­کنی و هیچ مسوولیتی نداری...
 سپس نوزاد می­شوی و آنگاه به دنیا می­آیی !
در این مرحله  ۹ ماه را باید به حالت معلق در یک آب گرم مجلل صفا ­کنی که دارای حرارت مرکزی است و سرویس اتاق هم همیشه مهیا است، و فضا هر روز بزرگتر می­شود، واااای!
 و در پایان شما با یک ارضاء به پایان می­رسید...!
 می­ بینید که حق با بنده است
به قلم وودی آلن

۱۳۸۹ دی ۲۲, چهارشنبه

وقتش


ای کسانی که ایمان آورده اید وقتش است توبه کنید

۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

گوش کن

گوش کن
                           جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را.

 چشم تو زینت تاریکی نیست.

 پلکها را بتکان، کفش به پا کن و بیا.

 و بیا تا جایی
                          که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد.

 و زمان روی کلوخی بنشیند با تو.

 و مزامیر شب اندام تو را
                          مثل یک قطعۀ آواز به خود جذب کند.

 پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت:
                   بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثۀ عشق تَر است.

                                                                                   سهراب سپهری

۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

کوچه نشین


چند صبایست که روی ماهت را ندیده ام  جان عزیزت پرده اتاقت را کنار بزن و از پشت پنجره نگاهی به من کوچه نشینت بیانداز.

۱۳۸۹ آذر ۹, سه‌شنبه

صدای فاصله ها

و عشق صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند؟
سهراب سپهری

۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه

آغوشت


چشمانم را که میبندم آغوشت مهربانانه برابرم باز میشود.

۱۳۸۹ آبان ۲۱, جمعه

رشک نوبهار


من مانده ام ز پا
                    ولی آن دورها هنوز 
 نوری ست 
            شعله ای ست 
                              خورشید روشنی ست
               که،میخواندم مدام
اینجا درون سینۀ من زخم کهنه ای ست 
                                               که میکاهدم مدام
زنده یاد حمید مصدق

۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

رویا

در لحظه های دوریمان چشمهایم را میبندم، نفسهای عمیق میکشم و با هر نفس بوی خوش گیسوانت را بخاطر می آورم، آنگاه ضربان قلبم افزایش میابد و انرژی تازه در درونم بجوش میاید،تو را کنار خود میبینم که دست در دست من بر روی شنهای ساحل میدویم و برق چشمان زیبایت خون تازه ای در رگهای بی رمقم میدواند و لحظه هایم رنگ خوشبختی بخود می گیرند و لبخندهای شیرینت تمام دلشورها و نگرانیهایم و افکار تلخم را از من جدا می زدایند. و ای کاش رویا به این زیبایی را پایانی نبود.

۱۳۸۹ مهر ۳۰, جمعه

کوک

فصل هاست که دیگر ساعتم را کوک نمی کنم تیک تیکش برایم دیگر در اوقات تنهایی هم صحبت خوبی نیست.

۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

تلخ

زندگی تلخ نیست آدم ها زیادی تلخ شده اند.

۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

آغوش تو


من تنهاییم را به شوق رسیدن به آغوش تو که پناه دل تنگی و دل خستگیم است سپری میکنم.

۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه

فراموش

چقدر  شوق پرواز داشتی که وقتی توانستی پرواز کنی و به اوج آسمان بری من زمینت را فراموش کردی.

۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

امشب


کاش میتوانستم از نگاهت بفهمم در دلت چه غوغاییست که امشب با ناله ای بغض آلود بر دیار این دل خسته اشک می ریزی.